الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)
100
مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)
عصابه « 1 » بر چشم او بست و جامه بر روى او پوشيد . پس از آن گفت : اى پسرك من ! تو براى ما نيكوكار و مهربان بودى ، خداوند عزّ و جلّ مرا بر تو شكيبايى روزى كند هر آينه نماز را طول مىدادى و روزه را بسيار مىداشتى ، خدايت از آنچه اميد رحمت او را داشتى بهرهور كناد و محروم نداراد و صبر ما را بر تو نيكو فرماياد . پس از آن رو به سوى من آورد و نظر كرد و گفت : اى عيادتكننده ! به درستى كه پند دهنده را ديدى و ما با توئيم . بيهقى از ذى النون مصرى روايت كرده است كه گفت : من در طواف خانهء خداى بودم و دو كنيز ديدم كه روى آوردند و يكى از آنها اين بيتها را خواندن گرفت . صبرت و كان الصبر خير مطيّة * و هل جزع منى ليجدى فاجزع صبرت على ما لو تحمل بعضه * جبال برضوى اصبحت تتصدّع ملكت دموع العين ثم رددتها * الى ناظرى فالعين في القلب تدمع صبر كردم و صبر بهتر مركوبى است آيا جزع و بيتابى مرا فايدهاى مىدهد كه به جاى آورم ؟ صبر كردم بر بليهاى كه اگر قدرى از آن بر كوههاى رضوى بار شود ، از يك ديگر مىپاشند و اشك ديدگان را مالك شدم و بازش به سوى ديده بر گردانيدم ، پس ديده بر دل اشك مىبارد . گفتم : اى جاريه ! اين بيتابى و شكوى را از چه دارى ؟ گفت : از مصيبتى كه به من رسيده و هرگز به احدى نرسيده است . گفتم : كدام مصيبت بوده است ؟ گفت : مرا دو فرزند بود كه دو بچهء شير را مانند بودند و پيوسته در پيش روى من بازى مىكردند . روزى پدرشان دو گوسفند قربانى كرد و از خانه بيرون رفت . يكى از پسران برادرش را گفت : اى برادر ! مىخواهى بر تو بنمايم كه پدرمان چگونه گوسفند را قربان نمود ؟ پس برخاست و مويهاى برادرش گرفت و سرش را از بدن جدا كرد و گريخت . پس پدرشان وارد شد و به او گفتم پسر ، برادرش كشت و
--> ( 1 ) عصابه : دستمال .